ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 109 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
مثل اینکه یک چیزی توی گوشت پات فرو رفته باشه و نتونسته باشی درش بیاری،
بعد پوستت اومده روشو گرفته و الان به تیکه ی متورم و پر از چرک روی پاته،
که نمیگذاره راه هم بری،
من همونطوریم الان.
نمیتونم راه برم.
اگه اینجا میدون جنگ هم باشه،
من پا نمیشم بجنگم.
من دراز به دراز همینجا میخوابم.
بالاخره آهن توی گوشت آدم آب میشه.
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 85 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 76 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
چه فرقی داره.
اینجام تنها میرم کافه، تنها قهوه میخورم.
خب اونجام همین طور.
اصن همه جا همین طور.
جَنَم میخواد یکسری چیز ها.
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 54 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
گاف ر گاف.
ت نون ه الف ی ی.
فکر میکنم به اندازه ی کافی سگ دو زدم.
ولی احتمالا لنگ سگ دو زدم..
دیگه باید چیکار میکردم آخه...
احساس یک بانوی جوان فلج و دارم.
که تنها کاری که میتونه بکنه زل زدن به دریای غمگین پشت پنجره ست...
شاید بتونه بوی گلی رو هم استشمام کنه...
و اگر پرستاری مهربان داشته باشه، شاید هم کمی قهوه به خوردش بده...
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 72 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
دلم میخواد ، نمیخواد. نمیدونم.
حس میکنم بین فاصله ی بین دو تا دنیا زندگی میکنم.
برزخ عجیبیه.
بیشتر از همه به خودم نزدییکم و از همیشه از خودم دورترم.
حس میکنم دلم میخواد یک دریا غم سر بکشم .
ادامه داره و من نمیدونم بعدش چی میشه.
ولی من همش میخوام بدونم بعدش چی میشه،تهش چی میشه.
من میخوام همه چیو بدونم،تا خیالم راحت باشه.خودخواهیه نه؟
دلم تنگ شده....
برای آهنگ های قدیمیم.
انگار هم میخوام این باشم و هم میخوام از هیچی دل نکنم...
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 83 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04
و هنر هیچگاه قلب مرا به سخره نگرفت.
هیچگاه تنهایم نگذاشت. در سکوت و عقل کنار من بود،
و هر زمان، هر زمان-دیر یا زود- حضور من را پذیرا شد.
برایم با عشق چای ریخت و نگذاشت هیچ سرمایی در من نفوذ کند.
چه معشوقی از آن بهتر میتوان یافت؟ در نهایت مهر، بی توقع و زیبا...
باشد که لایق باشم....
ما را در سایت نفهم! دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 68 تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:04